X
تبلیغات
یک شیعه با سلاح قلم

عالم شده معطر از گلشن خدیجه

خندد گل محمد در دامن خدیجه
آنانکه دیده بستند از خدمت خدیجه
کی میتوان ببینند این عزت خدیجه

زن شکوفه ایست که هنگام غنچه بودن دوست داشتنی
هنگام گل کردن عشق ورزیدنی 
ودر وقت پژمردن پرستیدنی ست



باز از سینه دلم با دل خون

پای برهنه ٬زده بیرون

به گمانم شده مجنون

به کجا می برتم این که چنین بال گشودست و پریده ست و رهیده ست

چه جان کاه کشید از دل خود آه

دلم سوخت برای دلم و تا که نشستم به بر حرف دل خویش شنیدم:

که به لب ندبه کنان٬ مویه کنان٬ موی کنان٬ از دل و جان آه کشان٬ گفت:

سوال از چه؟!! ببین حال شب و روزم و این غصه ی جان سوز

که یاران و رفیقان همه گشتند مسافر٬ همه زائر ٬همه حاجی ٬همه محرم

به گمانم که هم الآن همگی گرد طواف اند به دور حرم قبله ی عالم

همان عشق معظم ٬همان روح مکرم٬ خداوند غم و اشک محرم......

و من غمزده اینجا تک و تنها.....

یکی به دادمون برسه ما اینجا تنها موندیم..


خدا رحم کند

شهر آبستن غمهاست خدا رحم كند

شهر اين بار، چه غوغاست خدا رحم كند

بوى دود است كه پيچيده، كجا ميسوزد؟

نكند خانه مولاست خدا رحم كند

هيزم آورده كه آتش بزنند اين در را

پشت در، حضرت زهراست خدا رحم كند

همه جمعند و موافق كه علی را ببرند

و علی يكه و تنهاست خدا رحم كند

غزلم سوخت دلم سوخت دل آقا سوخت

روضه ى ام ابيهاست خدا رحم كند

 




عید امسال..

عید امسال پر از بوی گل یاس شده است
و پر از خاطره ی گندم و دستاس شده است

همه ی دشت گواهند که با بوی بهار
عطر یک خانه ی آتش زده احساس شده است

چینش سفره امسال تفاوت دارد
سین هر سفره ، سلامی است که بر یاس شده است

روضه ی چادر خاکی همه جا پیچیده
سیب ها طعم خوش کوثر و اخلاص شده است

ابر ، در هیات یک مستمِع مداحی است
بس که می گرید و دل نازک و حساس شده است

جان گل های جهان پیشکش یاسی که
زخمی سیلی باد و ستم داس شده است


مانند تمام آن ها که می­پنداری می­مانند، زمستان هم می رود. آنچنان گرم

 گرفته بود که از تبش می­سوختم. سخت گرفته بود. نه انگار که رفتنش

 چونآمدن، بایدی ست. دیگر سفیدی اش دل را میزد. کهنگی از زخم

 شلاقش آویزان بود. طمع کرد. جان هاگرفت. به لب رساند و به سرآمد.

 زمستان رفت و من ناباور آمدن بهارم. یادم رفت، دستانم را نتکاندم. نمی

 دانم چرا "خطِبرفِ" دستم اینقدر بلند شد. دست تو را می خواهم. چه

 حسیدارد وقتی خدا؛  دستت را می گیرد.  و در کوچه ای که پنجره

ها بسته ست تنهایی اش را با تو قدم می زند. تو که نمی

دانی چه حسی ست؛ خدا را می فهمم.

این روزها برای نگرانی هایم اسم گذاشتم: "می ترسم".

وقتی نوشته ام جمله های کوتاه می زاید، می دانم که باز دوره

ای آشنا دورم زده ست. و من صدای پای تیزی اش را از پشت

می شنوم. و باز آیه های فاصله نازل می شوند. ایمان می آورم

و جهنم آغاز می شود.

می ترسم دوباره خواب ببینم. می ترسم در خواب بیدار شوم و

سال ها گذشته باشد و تمام این روزهایمان را رویا نامیده

باشیم. مثل همان چشم غریبه که نگاه مرا  برید و ندوخت. و

نمی دانم. نمی دانم چرا نگرانم؟ چرا جمله ها کوتاه می

شوند؟ چرا از آن ها می ترسم؟ و من از "می ترسم" ها چقدر می ترسم..

مدت هاست حرف هایم ته کشیده اند؛ یا ته گرفته اند؛ چه

فرقی می کند؟ وقتی حتی نمی توانی بغض کنی.....


وقتی که قلب‌هایمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود،
وقتی نمیتوانیم‌ 
اشک هایمان ‌را پشت‌ پلك‌هایمان‌ مخفی كنیم‌ 
و 
بغض هایمان ‌پشت‌ سر هم‌ میشكند ...

وقتی احساس‌ میكنیم
بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است
و رنج‌ها بیشتر از 
صبرمان ...
وقتی امیدها ته‌ میكشد
و 
انتظارها به‌ سر نمیرسد ...
وقتی طاقتمان تمام‌ میشود
و تحمل مان‌ هیچ ...

آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم
و مطمئنیم‌ كه‌ 
تو 
فقط‌ تویی كه‌ كمكمان‌ میكنی ...

آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را صدا میكنیم
و 
تو را میخوانیم ...

آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را آه‌ میكشیم
تو را 
گریه ‌میكنیم ... 
و تو را 
نفس میكشیم ...
وقتی تو جواب ‌میدهی،
دانه ‌دانه‌ 
اشکهایمان ‌را پاك‌ میكنی ...
و یكی یكی غصه‌ها را از 
دلمان ‌برمیداری ...

گره‌ تك‌تك‌ بغض‌هایمان‌ را باز میكنی
و 
دل شكسته‌مان‌ را بند میزنی ...
سنگینی ها را برمیداری
و جایش‌ 
سبکی میگذاری و راحتی ...
بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی 
و بیشتر از حجم لب‌هایمان، 
لبخند ...

خواب‌هایمان‌ را تعبیر میكنی،
و دعاهایمان‌ را 
مستجاب ...

آرزوهایمان‌ را برآورده می کنی ؛

قهرها را 
آشتی میدهی

و سخت‌ها را 
آسان 

تلخ‌ها را 
شیرین میكنی

و دردها را 
درمان

ناامیدی ها، همه امید میشوند

و سیاهی‌ها 
سفید سفید ...



اشک های «قم»، به خیابان های اندوه می ریزد. همراه با متونِ فقاهت، پسکوچه های ماتم، نوحه می خوانند.
بانویی از جنس بهار، کوچ می کند و پرستوها را در غربتی پیوسته می گذارد.
وفات فاطمه معصومه (س) تسلیت باد




الهـی العـفو !

بـوی ِ نـاب ِ بهشـت می دهـد همـۀ نام های ِ قشـنگ ِتـو 

می گذارمشان روی ِ زخــم های ِ د ِ لَ م ..

گفته بودی اَلجَبّـار 

یعنی کسی که جُبران می کند همـۀ

شکستگی هایِ د ِ لَ ت را

گفته بودی اَلمُصَـوِّر

یعنی کسی که از نُـو می سازد

همـۀ آنچه را ویـران شده است درون ِ د ِ لَ ت

گفته بودی الشّافـی

یعنی کسی که شفا می دهد تمـام ِ

زخم هایِ عمیق و نا علاج را

هوای ِ دلـم سبک می شود با زمزمـۀ نام هایِ زیبایت

نَفـَس میـکِشَم در هوایِ مهـربانی هـایِ نابت


پی نوشت:

خودم 25 ساله شدم و وبلاگم 4 ساله ......




دور باش اما نزدیک، که من از نزدیک های دور می ترسم...




امشب سخن ازجان جهان بایدگفت / توصیف رسول(ص) انس و جان باید گفت


   در شـــــام ولادت دو قــطب عالم / تبریک به صــاحب الزمان (عج) باید گفت . . .


ابري شدم به نيت باران شدن فقط

مور آمدم براي سليمان شدن فقط

بايد ز گوشه چشم تو کاري بزرگ خواست

چيزي شبيه حضرت سلمان شدن فقط

بايد به شيعه بودن خود افتخار کرد

راضي نمي شوم به مسلمان شدن فقط

دنياي ديگريست اسيري و بردگي

آن هم به دام زلف کريمان شدن فقط

لا يمکن الافرار ز تير نگاه تو

چاره رسيدن است و قربان شدن فقط

در خانه ي کريم کفايت نمي کند

يک لقمه نان گرفتن و مهمان شدن فقط

اين لطف فاطمه است و عشق است تا ابد

سرمست از نواي حسن جان شدن فقط

فکري براي پر زدن بال من کنيد

من را اسير زلف امام حسن کنید

پی نوشت:

آقاجان! چشم انتظارم که خدا به واسطه پسری که هم نام تو نامیده خواهد شد، بهشت را به زیر پاهایم بیاورد...

                                                  کاروان می رسد از راه ولی آه
                                                 چه دلگیر چه دلتنگ چه بی تاب
دل سنگ شده آب ، از این ناله‌ی جانکاه
زنی مویه کنان ، موی کنان
خسته، پریشان، پریشان و پریشان
شکسته ، نشسته‌ ، سر تربت سالار شهیدان
شده مرثیه خوان غم جانان
همان حضرت عطشان
همان کعبه‌ی ایمان
همان قاری قرآن ، سر نیزه‌ی خونبار
همان یار ، همان یار ، همان کشته‌ی اعدا.
کاروان می رسد از راه ، ولی آه
نه صبری نه شکیبی
نه مرهم نه طبیبی
عجب حال غریبی
ندارند به جز ماتم و اندوه حبیبی
ندارند به جز خاطر مجروح نصیبی
ز داغ غم این دشت بلاپوش
به دلهاست لهیبی
به هر سوی که رفتند
نه قبری نه نشانی
فقط می وزد از تربت محبوب
همان نفحه‌ی سیبی
که کشانده ست دل اهل حرم را.
کاروان می رسد از راه
و هرکس به کناری
پر از شیون و زاری
کنار غم یاری
سر قبر و مزاری
یکی با تب و دلواپسی و زمزمه رفته
به دنبال مزار پسر فاطمه رفته
یکی با دل مجروح
و با کوهی از اندوه
به دنبال مه علقمه رفته
یکی کرب و بلا پیش نگاهش
سراب است و سراب است
دلش در تب و تاب است
و این خاک پر از خاطره هایی ست
که یک یک همگی عین عذاب است
و این بانوی دلسوخته‌ی خسته رباب است
که با دیده‌ی خونبار و عزاپوش
خدایا به گمانش که گرفته ست
گلش را در آغوش
و با مویه و لالایی خود می رود از هوش:
«گلم تاب ندارد
حرم آب ندارد
علی خواب ندارد»
یکی بی پر و بی بال
دل افسرده و بی حال
که انگار گذشته ست چهل روز
بر او مثل چهل سال
و بوده ست پناه همه اطفال
پس از این همه غربت
رسیده ست به گودال
همان جا که عزیزش
همان جا که امیدش
همان جا که جوانان رشیدش
همان جا که شهیدش
در امواج پریشان نی و دشنه و شمشیر
در آن غربت دلگیر
شده مصحف پرپر
و رفته ست سرش بر سر نیزه
و تن بی کفن او، سه شب در دل صحرا
رها مانده خدایا.
چهل روز شکستن
چهل روز بریدن
چهل روز پی ناقه دویدن
چهل روز فقط طعنه و دشنام شنیدن
چه بگویم؟
چهل روز اسارت
چهل روز جسارت
چهل روز غم و غربت و غارت
چهل روز پریشانی و حسرت
چهل روز مصیبت
چه بگویم؟
چهل روز نه صبری نه قراری
نه یک محرم و یاری
ز دیاری به دیاری
عجب ناقه سواری
فقط بود سرت بر سر نی قاری زینب
چه بگویم؟
چهل روز تب و شیون و ناله
ز خاکستر و دشنام
ز هر بام حواله
و از شدت اندوه
و با خاطر مجروح
جگر گوشه‌ی تو کنج خرابه
همان آینه‌ی فاطمه
جا ماند سه ساله
چه بگویم؟
چهل روز فقط شیون و داغ و
غم و درد فراق و
فراق و … فراق و …
چه بگویم؟
بگویم، کدامین گله ها را؟
غم فاصله ها را؟
تب آبله ها را؟
و یا زخم گلوگیر ترین سلسله ها را؟
و یا طعنه‌ی بی رحم ترین هلهله ها را؟
و یا مرحمت دم به دم حرمله ها را؟
چهل روز صبوری و صبوری
غم و ماتم دوری و صبوری
و تا صبح سری کنج تنوری و صبوری
نه سلامی نه درودی
کبودی و کبودی
عجب آتش و خاکستر و دودی و کبودی
به آن شهر پر از کینه و ماتم
چه ورودی و کبودی
در آن بارش خونرنگ
سر نیزه تو بودی و کبودی
گذر از وسط کوچه‌ی سنگی یهودی و کبودی
و در طشت طلا گرم شهودی و چه ناگاه
چه دلتنگ غروبی ، چه چوبی
عجب اوج و فرودی و کبودی
خدایا چه کند زینب کبری!
*



چهل روز است دل دلبر ندارد

حسین انگشت و انگـــــــشتر ندارد

چهل روز است زهرا گــشـته گریان

حسین بر خون خود گردیده غلـطان

چهل روز است زیــنب می کِشد آه

کنار علـــقمه شرمنده شد مــــــاه

چهل روز است مــــــولا ســـر ندارد

رباب باوفــــــــــــا اصغر نـــــــــــدارد

چهل روز است عالم غرق نور اسـت

زن خولی تماشــای تنـــــــــور است

چهل روز است آل الله غریــب است

نــوای کاروان اَم یجــــــــــــیب است

چهل روز است دل،منـــــــــزل ندارد

بگــــــــــــــو دریای غم ساحل ندارد

(بهلول حبیبی زنجانی)