آقا شنيده ام جگرت شعله ور شده

بي کس شدي و ناله ي تو بي اثر شده

پيش حسين سرفه نکن آه کم بکش

خون لخته هاي روي لبت بيشتر شده

يک چشم خواهرت به تو يک چشم بین تشت

تشت مقابلت پر خون جگر شده

از ناله هات زينب تو هل کرده است

گويا که باز واقعه ي پشت در شده

اي واي از مصيبت تابوت و دفن تو

واي از هجوم تير و تن و چشم تر شده

مي گفت با حسين اباالفضل وقت دفن

اين تيرها براي تنش دردسر شده

موي سپيد و کوچه و تابوت و زهر و تير

دوران غربت حسن اينگونه سر شده


حالا كه با سر امدي فهميده ام كه

هرشب مي خواهي بيايي پا نداري ...


مادری به دخترش میگفت:
هر زمانی خواستی قلبت در بیرون از سینه ات بتپد،بچه دار شو.

خاک پای مادرم،سجدگاه عشق من است.

فدای همه مادرا....


به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتابی نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را در خودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده‌ی عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،
اگر روزمرّگی را تغییر ندهی،
اگر رنگ‌های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت،
از احساسات سرکش،
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وامی‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت‌ یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به خودت اجازه ندهی،
که حداقل یک‌بار در تمام زندگی‌ات
ورای مصلحت‌اندیشی بروی.

امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری کن!
نگذار که به آرامی بمیری!
شادی را فراموش نکن!

پابلو نرودا/ ترجمه‌ی احمد شاملو


رفتنت را هرگز باور نخواهم کرد سردار...

به وسعت تمام عمرم هم اشک بریزم داغت برایم التیام پیدا نمی کند...

کاش نمیرفتی...

کاش حسرت خداحافظی با تو و دیدن آن لبخندهای مهربانت را بر دلم نمی گذاشتی....

در خاطرم نمی گنجید بی معرفتیت بابای مهربان...

پی نوشت:

-  برای عروج ناگهانی سردار شهید حاج حسین رمضانی که ساعت 23 بامداد روز 24 خرداد برای همیشه تنهایم گذاشت.


 

چون ماهیان برکه‌ام، بی‌تاب ماهم یا رضا !
از عاشقانِ «عاشقی با یک نگاهم» یا رضا !

من خوب می‌دانم بدم اما دوباره آمدم
خاکیِ راه مشهدم پس سر به راهم یا رضا !

به به! چه می‌آید به هم ترکیب ما، آخر بر آن
صحن سفید مرمرت، خالی سیاهم یا رضا !

دعا گوی همه ی دوستان در حرم شمس الشموس علی بن موسی الرضا (ع)خواهم بود.

 


و من به پهنای صورتم اشک می ریختم....


هواتو کردم من حیرون تو این روزا هواتو کردم

دلم میخوادت میخوام بیام تو آسمون دورت بگردم

هوایی میشم همون روزا که میبینم هوامو داری

میخوام بدونم تاکی میخوای ببینی و به روم نیاری


دلمو دست تو دادم من دلتنگ احساسی
نمی ذاری که تنها شم تو رو من خیلی حساسی
دلمو دست تو دارم دلمو آسمونی کن
همیشه مهربون بودی دوباره مهربونی کن

چه روزا حالمو دیدی
چه شبایی که رسیدی
تو صدای دل تنهای منو شنیدی
تو که دردامو میدونی
تو که چشمامو میخونی
بده بازم به دل من یه نشونی


دلمو دست تو دادم من دلتنگ احساسی
نمی ذاری که تنها شم تو رو من خیلی حساسی
دلمو دست تو دارم دلمو آسمونی کن
همیشه مهربون بودی دوباره مهربونی کن


عالم شده معطر از گلشن خدیجه

خندد گل محمد در دامن خدیجه
آنانکه دیده بستند از خدمت خدیجه
کی میتوان ببینند این عزت خدیجه

زن شکوفه ایست که هنگام غنچه بودن دوست داشتنی
هنگام گل کردن عشق ورزیدنی 
ودر وقت پژمردن پرستیدنی ست



باز از سینه دلم با دل خون

پای برهنه ٬زده بیرون

به گمانم شده مجنون

به کجا می برتم این که چنین بال گشودست و پریده ست و رهیده ست

چه جان کاه کشید از دل خود آه

دلم سوخت برای دلم و تا که نشستم به بر حرف دل خویش شنیدم:

که به لب ندبه کنان٬ مویه کنان٬ موی کنان٬ از دل و جان آه کشان٬ گفت:

سوال از چه؟!! ببین حال شب و روزم و این غصه ی جان سوز

که یاران و رفیقان همه گشتند مسافر٬ همه زائر ٬همه حاجی ٬همه محرم

به گمانم که هم الآن همگی گرد طواف اند به دور حرم قبله ی عالم

همان عشق معظم ٬همان روح مکرم٬ خداوند غم و اشک محرم......

و من غمزده اینجا تک و تنها.....

یکی به دادمون برسه ما اینجا تنها موندیم..


خدا رحم کند

شهر آبستن غمهاست خدا رحم كند

شهر اين بار، چه غوغاست خدا رحم كند

بوى دود است كه پيچيده، كجا ميسوزد؟

نكند خانه مولاست خدا رحم كند

هيزم آورده كه آتش بزنند اين در را

پشت در، حضرت زهراست خدا رحم كند

همه جمعند و موافق كه علی را ببرند

و علی يكه و تنهاست خدا رحم كند

غزلم سوخت دلم سوخت دل آقا سوخت

روضه ى ام ابيهاست خدا رحم كند

 




عید امسال..

عید امسال پر از بوی گل یاس شده است
و پر از خاطره ی گندم و دستاس شده است

همه ی دشت گواهند که با بوی بهار
عطر یک خانه ی آتش زده احساس شده است

چینش سفره امسال تفاوت دارد
سین هر سفره ، سلامی است که بر یاس شده است

روضه ی چادر خاکی همه جا پیچیده
سیب ها طعم خوش کوثر و اخلاص شده است

ابر ، در هیات یک مستمِع مداحی است
بس که می گرید و دل نازک و حساس شده است

جان گل های جهان پیشکش یاسی که
زخمی سیلی باد و ستم داس شده است


مانند تمام آن ها که می­پنداری می­مانند، زمستان هم می رود. آنچنان گرم

 گرفته بود که از تبش می­سوختم. سخت گرفته بود. نه انگار که رفتنش

 چونآمدن، بایدی ست. دیگر سفیدی اش دل را میزد. کهنگی از زخم

 شلاقش آویزان بود. طمع کرد. جان هاگرفت. به لب رساند و به سرآمد.

 زمستان رفت و من ناباور آمدن بهارم. یادم رفت، دستانم را نتکاندم. نمی

 دانم چرا "خطِبرفِ" دستم اینقدر بلند شد. دست تو را می خواهم. چه

 حسیدارد وقتی خدا؛  دستت را می گیرد.  و در کوچه ای که پنجره

ها بسته ست تنهایی اش را با تو قدم می زند. تو که نمی

دانی چه حسی ست؛ خدا را می فهمم.

این روزها برای نگرانی هایم اسم گذاشتم: "می ترسم".

وقتی نوشته ام جمله های کوتاه می زاید، می دانم که باز دوره

ای آشنا دورم زده ست. و من صدای پای تیزی اش را از پشت

می شنوم. و باز آیه های فاصله نازل می شوند. ایمان می آورم

و جهنم آغاز می شود.

می ترسم دوباره خواب ببینم. می ترسم در خواب بیدار شوم و

سال ها گذشته باشد و تمام این روزهایمان را رویا نامیده

باشیم. مثل همان چشم غریبه که نگاه مرا  برید و ندوخت. و

نمی دانم. نمی دانم چرا نگرانم؟ چرا جمله ها کوتاه می

شوند؟ چرا از آن ها می ترسم؟ و من از "می ترسم" ها چقدر می ترسم..

مدت هاست حرف هایم ته کشیده اند؛ یا ته گرفته اند؛ چه

فرقی می کند؟ وقتی حتی نمی توانی بغض کنی.....


وقتی که قلب‌هایمان‌ كوچك‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود،
وقتی نمیتوانیم‌ 
اشک هایمان ‌را پشت‌ پلك‌هایمان‌ مخفی كنیم‌ 
و 
بغض هایمان ‌پشت‌ سر هم‌ میشكند ...

وقتی احساس‌ میكنیم
بدبختیها بیشتر از سهم‌مان‌ است
و رنج‌ها بیشتر از 
صبرمان ...
وقتی امیدها ته‌ میكشد
و 
انتظارها به‌ سر نمیرسد ...
وقتی طاقتمان تمام‌ میشود
و تحمل مان‌ هیچ ...

آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ مطمئنیم‌ به‌ تو احتیاج‌ داریم
و مطمئنیم‌ كه‌ 
تو 
فقط‌ تویی كه‌ كمكمان‌ میكنی ...

آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را صدا میكنیم
و 
تو را میخوانیم ...

آن‌ وقت‌ است‌ كه‌ تو را آه‌ میكشیم
تو را 
گریه ‌میكنیم ... 
و تو را 
نفس میكشیم ...
وقتی تو جواب ‌میدهی،
دانه ‌دانه‌ 
اشکهایمان ‌را پاك‌ میكنی ...
و یكی یكی غصه‌ها را از 
دلمان ‌برمیداری ...

گره‌ تك‌تك‌ بغض‌هایمان‌ را باز میكنی
و 
دل شكسته‌مان‌ را بند میزنی ...
سنگینی ها را برمیداری
و جایش‌ 
سبکی میگذاری و راحتی ...
بیشتر از تلاشمان‌ خوشبختی میدهی 
و بیشتر از حجم لب‌هایمان، 
لبخند ...

خواب‌هایمان‌ را تعبیر میكنی،
و دعاهایمان‌ را 
مستجاب ...

آرزوهایمان‌ را برآورده می کنی ؛

قهرها را 
آشتی میدهی

و سخت‌ها را 
آسان 

تلخ‌ها را 
شیرین میكنی

و دردها را 
درمان

ناامیدی ها، همه امید میشوند

و سیاهی‌ها 
سفید سفید ...